روژکرد

در این وبلاگ می توانید درباره مردم کرد و تاریخ کردستان و گاها اخبار ورزشی کردستان را مطالعه فرمایید.

امپراطوری ماد ها و جایگاه کنونی کرد ها

دیپلماسی برای برخورداری  جمعیت ۳۵ میلیون نفری کُردها از نمایندگی در سازمان ملل متحد.

جمهوری کردستان

درسال1942 مهاباد به مرکز فعالیت های ملی کردها در کردستان تبدیل شد و "قاضی محمد" نیز به عنوان رهبر این نهضت برگزیده شد. در ماه فوریه ی 1945 روس ها اجازه ندادند تعداد نیروهای ایرانی در منطقه ی مهاباد افزایش یابد. حزب "کومه له ی کورد-جمعیت کرد" با جدا شدن از حزب توده نقش مهمی در تحریک ملی گرایی کردها برای مقابله با ایران بازی کرد...پنج تن از سران کرد که پیش از این به همراه افسر روسی به باکو سفر کرده بودند در بازگشت"حزب دمکرات کردستان" را به رهبری "قاضی محمد" تاسیس کردند. چاپخانه ای در شهر"مهاباد" گشایش یافت تا روزنامه ی"نیشتمان" در آن تاسیس گردد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/01/28ساعت 22:53  توسط افشین  | 

مناطق کردنشین

 

مناطق کردنشین مجموعهٔ از مناطق کردزبان در ایران، ترکیه، عراق و سوریه و بخش هايى از شوروى سابق است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/01/28ساعت 18:57  توسط افشین  | 

تاریخ کردها

 

تمام سرزمین کردستان از زمان امپراتوری ماد تا سال ۱۵۱۴ میلادی یکی از ایالات ایران بود. در جنگ چالدران که بین نیروهای شاه اسماعیل اول صفوی و سلطان سلیم اول عثمانی در سال ۱۵۱۴ میلادی انجام گرفت بر اثر شکست ایران، بخشی از سرزمین کردستان از ایران جدا شد و نصیب عثمانی ‌گردید. امپراتوری عثمانی سالها بر بخش جدا شده سرزمین کردستان از ایران، فرمان‌راندند تا اینکه با پایان جنگ جهانی اول و نابودی امپراتوری عثمانی متصرفات آن: سرزمین کردستان، سرزمینهای عربی، آسیای کوچک و بالکان تدریجا تقسیم و یا مستقل گردیدند. بخش جدا شده سرزمین کردستان از ایران، در نقشهٔ جغرافیای امروزی در سه کشور ترکیه، عراق، و سوریه قرار می‌گیرد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/01/27ساعت 19:50  توسط افشین  | 

مردم کرد

 

مردم کُرد از اقوام ایرانی‌تباری هستند که در سراسر ایران[۱۷][۱۸] و نیز در بخش‌های دیگری از خاورمیانه و آسیای مرکزی زندگی می‌کنند.[۱۹][۲۰][۲۱] [۲۲][۲۳][۲۴][۲۵]


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/01/26ساعت 18:44  توسط افشین  | 

نام‌های کردی دختران

  1. ئاڤان (نام کوهستانی در کردستان)
  2. ئاڵێ (دختر مو بور)
  3. ئالا (بیرق، پرچم)
  4. ئاسکی (از واژه‌ «ئاسک» به‌ معنی آهو)
  5. ئاونگ (شبنم)
  6. باژیلان
  7. به‌یان (بامداد)
  8. به‌فرین (برفی)
  9. به‌ناز (نازدار)
  10. بیریوان
  11. بیخال (نام کوهستانی در کردستان)
  12. پرشنگ (اشعه خورشید-پرتو)
  13. جوان (زیبا)
  14. چاوجوان (زیباچشم)
  15. چاوره‌ش (سیه‌چشم)
  16. چنو
  17. چنور (نام گلی خوشبو)
  18. چرو (غنچه‌)
  19. چیمه‌ن (سبزه‌ و طبیعت)
  20. چوپی (نوعی رقص کردی)
  21. دیلان (نوعی رقص کردی)
  22. دلنیا (دلگرم و مطمئن)
  23. دلووان (مهربان)
  24. دیانا (نام شهری درعراق، نام الهه رومی)
  25. دیمه‌ن (چشم‌انداز)
  26. ئه‌سرین (اشک)
  27. ئه‌ستێ
  28. ئه‌ستیره‌ (ستاره، اصل این واژه بابلی است)
  29. ئه سمه ر(گندمگون، اصل این واژه عربی است)
  30. ئه‌وین (مهر، عشق)
  31. فرمیسک (اشک)
  32. فینک (خنک و دلچسب)
  33. گلاره(چشم)
  34. گه‌لاویژ (ستاره شباهنگ)
  35. گولاله‌ (لاله‌)
  36. گزنگ (پرتو خورشید)
  37. ژینو (زندگی تازه/زندگی دهنده)
  38. ژیار
  39. ژیوان(زی بان/بانی زندگی)—
  40. کالێ (دختر چشم آبی با گیسوان طلایی)
  41. کانی (چشمه)
  42. که‌ژال (آهو، گونه‌ای از واژه خه‌زال=غزال، اصل این واژه عربی است)
  43. کویستان (کوهستان)
  44. کوردستان (کردستان)
  45. میدیا (سرزمین ماد)
  46. مزگین (مژده)
  47. مه‌هاباد (مهاباد)
  48. نازار(دوست داشتنی)
  49. نالین
  50. ناسکی
  51. ناسکول
  52. نساره
  53. نه‌شمیل (خرامان)
  54. نه شمین
  55. نه‌رمین (دلپذیر، مهربان)
  56. نه‌خشین (آراسته‌، دارای نقش و نگار، اصل این واژه عربی است)
  57. نیاز (دعا)
  58. نیان (لطیف، دلپذیر)
  59. نیشتمان (میهن)
  60. په‌ریخان
  61. رازان
  62. ریزان
  63. روژ (خورشید)
  64. روژین (خوروَش)
  65. روناک (روشنا)
  66. ریژنه‌ (باران تند در هنگام آفتاب)
  67. سازان
  68. سه‌یران
  69. سه‌ما (رقص، سماع، اصل این واژه عربی است)
  70. سکالا
  71. سروشت (طبیعت)
  72. سروه‌ (نسیم)
  73. ستران
  74. سنور(مرز)
  75. سوزان
  76. سوکار (نام کوهستانی در کردستان)
  77. سوما:روشنایی
  78. شیلان (نسترن)
  79. شلیر (۱. سوسن ۲. لاله)
  80. شوخان (شوخ و شنگ)
  81. شنو (اشنویه)
  82. شنه‌ (نسیم آرام و دلپذیر بهاری)
  83. شه‌پول (موج، آبخیز)
  84. شه تاو
  85. شه‌مام
  86. تانیا
  87. ته‌لار
  88. ته‌نیا (تنها)
  89. تریفه‌ (نور مهتاب)
  90. تیروژ (پرتو خورشید)
  91. تارا (ستاره، اصل این واژه بابلی است که به زبان هندی و زبان فارسی راه یافته)
  92. تروسکه
  93. ڤیان (عشق)
  94. خه‌زال (غزال)
  95. خه‌زیم
  96. خوزگه‌ (آرزو، حسرت)
  97. خوناو (باران آهسته و دلپذیر)‌
  98. زه‌ینو (زینب اصل این واژه عربی است.)
  99. زین (نام دختری در یکی از منظومه‌های عاشقانه‌ کردی، دگرگون‌شده زینب که واژه‌ای عربی است.)
  100. هاوین (تابستان)
  101. هه‌لاله‌ (لاله)
  102. هیرو (گل ختمی)
  103. زایه‌له‌
  104. شه رمین
  105. شه وبو
  106. وه نه وشه
  107. لاون (آرامش بخش)
  108. موراشین (=مورگ شین = مهره ی شین = مهره ی آّبی)
  109. هاژه
+ نوشته شده در  89/01/25ساعت 11:38  توسط افشین  | 

نام‌های کردی پسران

 

 

  1. ئاسو (افق(
  2. ئاسوس
  3. ئاکار
  4. ئاکام (عاقبت، سرانجام(
  5. ئاکو (قلهٔ کوه(
  6. ئاگرین (آتشین، نام یک کوهستان(
  7. ئامانج (آماج، هدف(
  8. ئاوات (امید(
  9. ئارتین (شعله‌ و گرمای آتش)
  10. ئازا (دلاور، همریشه با آزاد)
  11. باگرو (تندباد )
  12. باهوز (گردباد)
  13. به‌لین (پیمان )
  14. به‌هیز (نیرومند)
  15. به‌رزان (بلندپایه)
  16. به‌رهه‌م (ثمره‌)
  17. به‌تین (آتشین)
  18. بلیسه‌ (شعله، اخگر)
  19. بلند
  20. بلیمه‌ت (دلاور)
  21. بروسک (جرقه)
  22. بروا (ایمان)
  23. بریار (تصمیم)
  24. بوران (بوران، اصل این واژه را مغولی دانسته‌اند)
  25. چه‌کو
  26. چیا (کوهستان بلند)
  27. چیاکو
  28. دانیار (بخشنده‌)
  29. دارا
  30. ده‌رسیم (منطقه درسیم در ناحیه کردستان ترکیه)
  31. دیار (دیار، پیدا)
  32. دیاری
  33. دیاکو،(بنیادگذار دودمان)د
  34. دیلمان
  35. دیمه‌ن (چشم‌انداز)
  36. ئه‌گید (دلاور)
  37. ئه‌له‌ند (تیغ آفتاب، نخستین پرتو بامدادی خورشید)
  38. ئه‌رده‌لان) 9
  39. ئه‌رده‌وان (اردوان)
  40. ئه‌ژده‌ر (اژدر
  41. ئه‌ویندار (عاشق)
  42. فه‌رهاد (فرهاد
  43. فریا (نجات، «همریشه با واژه فریاد)
  44. گوران(شاخه‌ای از کردان)
  45. گووه‌ند (نوعی رقص کردی)
  46. هاوری (همراه)
  47. هاوراز (همراز)
  48. هه‌لمه‌ت (هجوم ناگهانی، دگرگون‌شده‌ واژه عربی حَملة)
  49. هه‌ژار (ندار و فقیر)
  50. هیمن (متین)
  51. هه‌لکه‌وت (فراز-رونده، چیره)
  52. هه‌لگورد
  53. هه‌لو (آله،عقاب)9
  54. هه‌ردی
  55. هه‌ورام( شاخه‌ای از کردان)
  56. هه‌وراز (فراز و نشیب)
  57. هیژا (گرامی، محترم)
  58. هیرش: (صل این واژه مغولی است(
  59. هیوا (امید(
  60. هوزان (آوازه‌خوان(
  61. هومه‌ر
  62. هیدی (آرام(
  63. هه‌ندرین (نام کوهستانی در کردستان(
  64. هوگر (علاقه‌مند(
  65. ژاوه‌رو (
  66. ژوان (گفتگوی عاشقانه‌(
  67. ژیر (هوشمند، («همریشه با واژه زیرک)
  68. ژیله‌مو (اخگر)
  69. ژیوار (تمدن)
  70. ژیهات (کاردان، ماهر)
  71. کاردو
  72. کاروان
  73. کاروخ (نام کوهستانی در کردستان)
  74. کازیوه‌ (پگاه)
  75. کارزان (کاردان)
  76. کاژاو
  77. کوماس
  78. لاس (گونه‌ای درخت سخت‌چوب، از شخصیت‌های داستان) لاس و خزال)
  79. لاوچاک (جوان خوش‌سیما و درستکار)
  80. لیزان (وارد و کاردان)
  81. ماردین
  82. مه‌ردوخ
  83. مه‌ریوان (مریوان)
  84. میلان
  85. میران
  86. ناری
  87. ناسیکو
  88. نسکو
  89. نه‌به‌ز (تسلیم‌ناپذیر، نستوه)
  90. نه‌سره‌و
  91. نه‌هروز (نوروز)
  92. نه‌وشیروان انوشیروان
  93. نه‌که‌روز (نام کوهی در جنوب) باختری سقز)
  94. نچیروان (نخچیربان، شکاربان)
  95. په‌ژار (افسرده‌دل)
  96. په‌شیو (هراسان و افسرده‌دل «همریشه با پژمان)
  97. پشتیوان (پشتیبان)
  98. پشکو (شکوفه‌)
  99. پیشه‌نگ
  100. راژان
  101. رامان (در شگفت بودن، تحیر)
  102. رامیار (چوپان)
  103. ریبوار (رهگذ)
  104. ریوان (رهگذر)
  105. ریباز (راه و شیوه)
  106. ریناس (رهشناس)
  107. ریبین (دورنگر، راهبین)
  108. ریکه‌وت
  109. ریزان (وارد، ماهر)
  110. رزگار (رستگار، آزاد)
  111. روژان
  112. سارو
  113. ساکار (پاک و ساده
  114. ساکو
  115. سامال
  116. سامره‌ند
  117. سه‌ردار سردار
  118. سه‌نگاو
  119. سه‌رکه‌وت (پیروز)
  120. سه‌رکو
  121. سمکو (کوتاه و دگرگون‌شده واژه‌ اسماعیل)
  122. سیامه ند
  123. شیروان
  124. شه‌مال (توفان)
  125. شه‌مزین
  126. شیرکو (احتمالا شیر کوهستان)
  127. شورش (انقلاب)
  128. شوان (شبان، چوپان)
  129. تیریژ (پرتو، فروغ)
  130. وریا (هوشیار)
  131. خه‌بات (مبارزه‌، از مصدر خه‌بتین: مبارزه‌ کردن، برخی منابع ریشه آن راآرامی دانسته‌اند)
  132. خوناس
  133. زاگروس (زاگرس
  134. زال (حکمران، چیره
  135. زانا (دانا)
  136. زانیار (دانشور)
  137. زمناکو (نام کوهستانی در کردستان)
  138. زیلان
  139. زوران (تلاش، کشتی)
  140. زوراب
  141. زریان (نام یک نوع باد)
  142. زیبار
  143. زه‌رده‌شت

 

 

+ نوشته شده در  89/01/24ساعت 12:26  توسط افشین  | 

ضرب المثل و سخنان بزرگان ..

 

تسلیم ورضا در برابرحوادث علاج ناپذیر، مهمترین توشه سفر زندگی است.
(( شوپنهاور Schopenhauer ))




غنچه خوشبختی در جای تاریک و بی صدا و گودی پنهان است
که بسیار نزدیک به ماست ولی ما کمتر از انجا می گذریم و ان دل خود ماست
( موریس متر لینگ) ....

انسان باش ، پاکدل و یکدل ، زیرا که گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن هزاران بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است .

چارلی چاپلین



گر گام در معبدی نهادی تا اوج فروتنی و هراس خود را اظهار کنی ، برای همیشه برتری کسی نسبت به کس دیگر نخواهی یافت . برای تو کافی است که گام در معبدی نهی ، بی آنکه کسی تو را ببیند . جبران خلیل جبران



راه های آینده ابتدا در اندیشه خردمندان رسم می گردد سپس مردم با کوششی بسیار آن راه ها را خواهند ساخت. ارد بزرگ


لئون تولستوي:
هركجا عشق هست،خدا هست

 

+ نوشته شده در  89/01/23ساعت 12:4  توسط افشین  | 

سال نو مبارک..

با تشکر از بازدید شما

+ نوشته شده در  89/01/01ساعت 11:18  توسط افشین  | 

پیام...

رسالت . پيغام . (جهانگيري ). خبر و پيغام . (برهان ). از زبان کسي چيزي گفتن و آن را پيغام زباني هم ميگويند و پيغام کاغذي ، پيغامي که بوسيله مکتوب ادا کنند. (آنندراج ). در تداول امروزي شفاهاً بوساطت کسي گفتاري را بسومي فرستادن است لکن در قديم اين لفظ عام بوده است ازکس و نامه . صاحب آنندراج آرد: پيام با گزاردن و کردن و دادن و رسانيدن و آمدن و آوردن و بردن مستعمل است و شواهدي ذکر کند. الوک . (منتهي الارب ):
نزد آن شاه زمين دادش پيام
داروئي فرماي زامهران بنام .

رودکي .


خرزاسب را از آن (از نامه گشتاسب ) خشم آمد و نامه اي کرد بگشتاسپ در جواب نامه او و اندر آن پيغامها داد سخت تر از آنکه او نوشته بود. (ترجمه تاريخ طبري بلعمي ).
پياميست از مرگ موي سفيد
ببودن چه داري تو چندين اميد.

فردوسي .


هم آنگه چو بنشست بر پاي خاست
پيام سکندر بياراست راست .

فردوسي .


کجا خود پيام آرد از خويشتن
چنان شهرياري سر انجمن .

فردوسي .


پيام سپهدار توران بداد
سياوش ز پيغام او گشت شاد.

فردوسي .


پيام درشت آوريدم بشاه
فرستنده پرخشم و من بيگناه .

فردوسي .


برآشفت از آوازش اسفنديار
پيامي فرستاد زي گرگسار.

فردوسي .


وز آن پس فرستيم يک يک پيام
مگر شهرياران بيابند کام .

فردوسي .


جهان بد به آرام زآن شادکام
ز يزدان بدو نوبنو بد پيام .

فردوسي .


يکي نامه بايد چو برنده تيغ
پيامي بکردارغرنده ميغ.

فردوسي .


بيامد سپهبد بکردار باد
بکاوس يکسر پيامش بداد.

فردوسي .


بدو گفت رستم که از پهلوان
پيام آوريدم بروشن روان .

فردوسي .


بيامد بنزديک دستان سام
بياورد از آن نامداران پيام .

فردوسي .


پيامي همي نزد قيصر برم
چو پاسخ دهد نزد مهتر برم .

فردوسي .


پيامي فرستاد پرموده را
مر آن مهتر کشور و دوده را.

فردوسي .


چو آمد فرستاده گفت اين پيام
چو بشنيد ازو مرد جوينده نام .

فردوسي .


فرستاده آمد بگفت آن پيام
ز پيغام بهرام شد شادکام .

فردوسي .


نشستند سالي چنين سوگوار
پيام آمد از داور کردگار.

فردوسي .


برين نيز هر چند مي بنگرم
پيام تو بايد بر خواهرم .

فردوسي .


از ايران يکي کهترم چون سمن
پيام آوريده بشاه يمن .

فردوسي .


چو بشنيد دايه ز دختر پيام
سبک رفت و ميزد بره تيز گام .

فردوسي .


ايا باد بگذر به ايران زمين
پيامي ز من بر بشاه گزين .

فردوسي .


پيام بزرگان بخاقان بداد
دل شاه توران ازآن گشت شاد.

فردوسي .


بپرسيد و بستد ازو نامه سام
فرستاده گفت آنچه بودش پيام .

فردوسي .


پيام گرانمايه قيصر بداد
فرستاده خود با خرد بود و داد.

فردوسي .


پيام من اين است سوي جهان
بنزد کهان و بنزد مهان .

فردوسي .


گفت کم دوش پيام آمده از زردشت
که دگر باره ببايد همگي را کشت .

منوچهري .


از تو ما را نه کنار و نه پيام و نه سلام
مکن اي دوست که کيفر بري و درماني .

منوچهري .


چرا چو سوي تو نامه و پيام نفرستد
ترا بهر کس نامه و پيام بايد کرد.

ناصرخسرو.


ايزد پيام داد ترا: کاهلي مکن
در کار، اگر تمام شنودستي آن پيام .

ناصرخسرو.


رو دست بشوي و جز بخاموشي
پاسخ مده اي پسر پيامش را.

ناصرخسرو.


حکمت بشنو زحجت ايرا کو
هرگز ندهد پيام درگاهي .

ناصرخسرو.


عقل چه آورد ز گردون پيام
خاصه سوي خاص نهاني ز عام .

ناصرخسرو.


گفتيي هريک رسولست از خدا
سوي ما و نورهاشان چون پيام .

ناصرخسرو.


نوک پيکانها چو پيکان قضا
از اجل آرند خصمان را پيام .

انوري .


صد هزار اهل درد وقت سحر
آرزومند يک پيام تواند.

عطار.


مرا خيال تو باللّه که غمگسارتر از تست
خيال بازمگير ار پيام بازگرفتي .

خاقاني .


خضر از زبان کعبه پيامم رساند و گفت
احسانش رد مکن که ولي نعمت منست .

خاقاني .


کآفتاب از پيام حالي زر
نکند با هزارساله مسير.

خاقاني .


جبريل که اين پيام بشنيد
جاني ستد از زبان کعبه .

خاقاني .


پيش پيام و نامه ات طوفان گريست چشمم
چندين بگرد موئي طوفان چگونه باشد.

خاقاني .


چشم براهم مرا از تو پيامي رسد
وز مي وصل تو لب بر لب جامي رسد.

خاقاني .


گاهي بدست خواب پيام خيال ده
گه بر زبان باد سلام وفا فرست .

خاقاني .


آمد نفس صبح و سلامت برسانيد
بوي تو بياورد و پيامت برسانيد.

خاقاني .


پيش پيام و نامه ات بر خاک بازغلطم
در خون و خاک صيدي غلطان چگونه باشد.

خاقاني .


پيام دوست نسيم سحر دريغ مدار
بيا ز گوشه نشينان خبر دريغمدار.

خاقاني .


گوش رباب از هوا پيام طرب داشت
از سه زبان راز آن پيام برآمد.

خاقاني .


پيام داد بدرگاهش آفتاب که من
ترا غلامم از آن بر نجوم سالارم .

خاقاني .


گر صد پسر بدم همه را کردمي فدا
آنروز کامدش ز رسول اجل پيام .

خاقاني .


موي سپيداز اجل آرد پيام
پشت خم از مرگ رساند سلام .

نظامي .


بگفت اي وفادار فرخنده خوي
پيامي که داري بليلي بگوي .

سعدي .


گر نيايد بگوش رغبت کس
بر رسولان پيام باشد و بس .

سعدي .


بهر اين گفت آن رسول خوش پيام
رمز موتوا قبل موت يا کرام .

مولوي .


سخني داشت لبت با من و ابروي کجت
ناگه از گوشه اي آمد که گزارد پيغام
چون ميان من و تو هيچ نميگنجد موي
خود چه حاجت که بحاجت دهي البته پيام .

سلمان ساوجي .


آن عهد ياد باد که از بام و در مرا
هر دم پيام يار و خط دلبر آمدي .

حافظ.


بجان او که بشکرانه جان برافشانم
اگر بسوي من آري پيامي از بر دوست .

حافظ.


عجب از وفاي جانان که عنايتي نفرمود
نه بنامه اي پيامي نه به خامه اي سلامي .

حافظ.


جان بر قدمش ببايد افشاند
پيکي که ازو دهد پيامي .

يغما.


آورد پيامي که ازان روز که رفتي
در خانه ما بيش نه دودست و نه چرغند. ؟ (از آنندراج ).

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/12/29ساعت 12:28  توسط افشین  | 

پارچه شعری...

یادمان باشد اگرشاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یادمان باشد گر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم...

 

 

+ نوشته شده در  88/12/28ساعت 12:36  توسط افشین  |